تبليغاتX
فکِ اضافه

فکِ اضافه

۱...۲...۳ امتحان میشود؟...اهم..اینجا هنوز کار میکند؟ما با صورت گل افتاده از خجالت آمدیم باز...والا

به خدا نمیدانیم چه سری در این گم گور شدن ما است..کوفت داریم انگار.نمیتوانیم منظم آپ

نماییم...فکر کنیم همه ی رفقهای مجازی مان را از دست داده ایم دیگر...نه اینکه فکر کنید سرمان شلوغ

هستا؟نه.هنوز همان علافی هستیم که بودیم.فقط نمیدانیم چرا یهو غیب میشویم.الان داشتیم نظرات

را میخواندیم آب شدیم اصلا"از خجالت.تبریک تولدمان بود نصفش..!!! یعنی مرداد ماه...ما از مرداد گم و

گور هستیم یعنی؟...عذرمان را بپذیرید تو رو خدا...الان هم اندوهگین هستیم خیلی احساس بدبختی

میکنیم.امتحان ریاضی ۱ را که گلاب به روتان سومین بار است که برمیداریم باز خراب کردیم...رویمان

نمیشود دیگر اسممان را پای برگه بنویسیم.استادمان هم یه مقادیری بی ناموس هستا...همش از بی

استعدادی ما نیست...معروف است به این که جفت جزوه امتحان میدهد.اما این ترم رکب زد به ما ن

میدانیم از کجایش سوال در آورد...خیلی نامرد است.خیلی.دلمان بد شکسته.اصلا" این ترم ما افتاده ایم

رو دور بد شانسی هی دور دور میکنیم.یک اتفاقی برایمان افتاد که دل سنگ را آب میکند.پنج شنبه یک

امتحان ۲ واحدی داشتیم.برای ما  که از هم ورودیهایمان یک دهه عقب تر هستیم ۲ واحد یعنی

خیلی....امتحان ساعت ۱۰.۳۰ بود.ما که کلی هم خر خوانی کردیم.حاضر شدیم رفتیم یونی خراب شده

مان.روی برد را نگاه کردیم سالن امتحان را ننوشته بودن که کدام قبرستان است...رفتیم فاز ۲ فاز ۳

...همه جا را گشتیم چیزی ندیدیم.رفتیم پیش مسوول رشته مان عقده ای جواب حسابی بهمان

نداد...ساعت هی میگذشت ما هم عین خل و چل ها هی دور خودمان میگشتیم.ساعت شد ۱۱ که باز

رفتیم پیش مسوول رشته مان گفتیم آقا پدرت خوش مادرت خوش ما مانده ایم حیران جوابمان را بده

جون عزیزت.گفت آهاااان امتحان استاد فلانی؟سایت امام تشکیل میشه.حالا سوال مطرح میشود

که سایت امام کجاست.یک خراب شده ای  که اون یکی دانشگاه آزاد است. خارج از شهر.در بر و

بیابان.که صبح زود بروی  دور از جان شما گرگ ها شغال ها سگ ها حتی گراز.والا به جان شما...!! حتی

خرس...ممکن است تیکه و پاره ات  کنند.ما انگار آب یخ ریختند روی سرمان.مسوول رشته گرامی هم

نیشش را باز کرده تا بنا گوش و به ما مثل همان شغال های  سایت امام پوزخند میزند.گفت که نمیرسی

دیگر امتحانت را از دست دادی...یعنی اون همه زحمت هندوانه.۲ واحد هم که پر.پول جیبمان هم که

پرپر...دیدیم همین جوری نیشش باز است.انگار دیگر کار و زندگی ندارد دوست دارد ساعت ها بایستد به

ریش ما بخندد.گفتیم خوب این رو نباید بزنید رو اون برد صاحب مرده؟دیدیم ژست حق به جانبی گرفت که

شما باید حواستان باشد شما مگه تا حالا دانشجو نبوده اید.شما باید چند روز قبل میپرسیدید...دیدیم

وایسیم میزنیم به دک و پوزش ..شکست خورده راهمان را گرفتیم آمدیم خانه...مثل یک شفته واقعی و

اصیل ببینید ما چقدر بدبختیم؟هنوز هم نتوانسته ایم مصیبت وارده را باور کنیم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

والا به جان شما خودم هم نمیدانم با چه رویی آمده ام باز...کدام جهنم دره ای بودم تا الان را هم

نیمدانم...درگیر بودم...با احساساتی که خدا نصیب هیچ کدامتان نکند...خلاصه الان که هستم و با آن

شناختی که از خود جانورم دارم هیچ بعید نیست باز هم بروم گم گور شوم...اما اعتراف میکنم دلم برای

بودنم...دلم برای بودنتان تنگ شده بود...

اول این ماه تولدمان بود...بعله...قربانتان برم انشالله خودتان ۱۲۰ساله شوید...ما که فعلا" ۲۰

ساله شدیم...والده محترممان هم میخواست برایمان هدیه تولد بخرد...ما هم از قبل گفتیم دنبال

جفنگیات نرود یک دستگاه اپی لیدی های چند کاره بخرد برایمان که به یه دردمان بزنیمش...رفتیم دنبال

این وسیله...چقدر گران شده است بی پدرو مادر !!!...اصلا چی ارزان  هست؟...والا آدم از بودن خودش

به غلط کردن می افتد...۲ تا مو میخواهی بکنی ۲۰۰ تومان باید اخ کنی....خلاصه یک فروشگاهی است

سر خیابان ما...صاحب مغازه از آن چشم دریده های هیز است یک مرده حدودا" ۴۷ یا ۴۷ ساله...رفتیم

آنجا بپرسیم ببینیم چند چند است.دو تا مرد در مغازه اش مشغول خریدن اودکلن بودند خودش

هم مشغول کار همیشگیش لاس زدن با این و آن بود...گفتیم سلام عرض کردیم اپی لیدی دارید؟...گفت

که یه دونه بیشتر برایش نمانده آن هم در ویترین است...گفتیم خوب فراخی مطلقت را بذار کنار خیر

سرت بیار ببینیمش....رفت از ویترین درش آورد...از آن مدل ها که ما می خواستیم نبود...عمل کردش

مثل ریش تراش بود یعنی سطحی موها رو میزد...گفتیم نه این از آنها که ما میخواهیم نیست بعد برای

صورت هم نمیشود ازش استفاده کرد...گفت اصلا" نباید برای صورت استفاده کنید...بعد رو کرد به آن

دختری که قبل از ورود ما مشغول لاس زدن باهاش بود و با نیش باز پرسید: فرشته خانوم شما اپی لیدی

دارید؟فرشته خانوم هم یه دختر با چشم های آبیه خمار و موهای مش کرده بود...یک عشوه ای آمد

گفت بعله...مردک هیز باز نیشش را باز کرد و گفت:بر ای صورتت هم استفاده میکنی؟ فری هم

گفت: نخیر...یه بار استفاده کردن صورتم اصلا" پاشی ی ی ی ید...

مردک:

ما:

 

بعد گفتیم نه این اصلا" اونی نیست که ما میخواستیم...سطحی موها را میزند...مردک هیز:اصلا" خوب

نیست از ریشه بکندها خانوم من یه بار از اونا استفاده کرد زیر بغلش پر از جوش شد...

مردهای که مشغول خریدن اودکلن بودند:آقا وقعا "؟!!!...ای وای چه بد...

ما:

بعد دیدیم خوب شاید راست میگوید اصلا" فردا بشویم پر از چین و چروک و کارمان بیفتد به خشک

شویی...خلاصه با چرب زبانی ما را راضی کرد ما هم قبول کردیم بخریمش...گفتیم یه راهش بنداز ببینیم

چه جوری است...دستگاه را زد به برق آستین پیراهنش را زد بالا و شروع کرد به زدن موهای دستش...

ما:همین یه دونه رو دارید؟

فروشنده:بله....

دیدم مردک نصف دستش را زده...با فرشته خانوم لاس میزند دستگاهی را هم که ما میخواهیم بخریم را

به گند میکشد....هی میگرفتیم ازش فوتش میکردیم باز از دستمان میگرفت و پشم هایش را میزد...ماهم رویمان نمیشد بگوییم حالمان را بهم زدی بسه دیگر...گفت:بدم دیگه؟

گفتیم نخیر این مدل را نمیخواستیم...خوشمان نیامد ازش...و قبل از اینکه فرشته خانوم و خود خرش  اعتراض به برهم زدن کسب و لاس زدن بکنند پا به فرار گذاشتیم.....


راستی فدای همه تان بشوم که فراموشم نکردید....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

طبق عادت مان که همیشه در ساعات بعد از نیمه شب در فیس بوک جولان میدهیم , دیشب هم داشتیم

درپیج این و آن فضولی میکردیم و عکس های خانوادگیشان را دید میزدیم.خیلی لذت میبریم از این کار اصولا"...

بعله...بعد دیدیم که یهو آن قسمت که مسج ها می آید قرمز شد.یعنی که یک بنده خدایی برای ما

پیغام گذاشته اند....دیدیم عکس یک جوانک است با لباس چهارخانه آبی رنگ که دکمه هایش را باز گذاشته و هیکل لاغر و قناصش را در انظار عمومی به نمایش گذاشته است...گفتیم بسم الله این دیگر کیست !!!

رفتیم ببینیم چه تلاوت فرموده اند ایشان, که چشمتان روز بد نبیند...دیدیم هر فحش و نا سزا است بار ما کرده

است...ما که یک علامت سوال گنده از کله مان زده بود بیرون هی داشتیم فکر میکردیم این یارو رو کجا قال

گذاشته ایم که دارد دق و دلی اش را خالی میکند...!!! والا یادمان نیامد...رفتیم صفحه اش را باز کنیم بلکه

چیزی دستگیمان شود...دیدیم دانشگاهی که در آن تحصیل می فرماید همین یونی خراب شده خودمان است...اما نمیشناختیمش.به گفتن یک "what" ؟؟!! بسنده کردیم.که جواب داد:کیلو وات...مگاوات مگه

سواد نداری؟؟!!.دیدیم نه مثل اینکه از آن زبان نفهم ها است...ما هم گفتیم چه مرگت است بچه پررو؟ارث پدرت راخورده ایم؟!!4 حرف دیگر هم اضافه کردیم که بنا به دلایلی از گفتن آن عاجز هستیم...!! عادت نداریم جواب مزاحم جماعت را بدهیم ها...به جان شما.اما خیلی عصبی مان کرده بود کره خر...

گفت: برو دنبال بازیت بوآ....یه چیزهای دیگری هم اضافه کرده بود که بنا به دلایلی باز از گفتن آن عاجز میباشیم.گفتیم بی ناموس هستیم اگر کم بیاوریم...ما هم یه چیزهایی گفتیم که میدانید...بعله عاجزیم

دیگر...که گفت من باباتم میدونستی؟ راستش اول دو هزاریمان نیفتاد گفتیم سنش نمیخورد که...!!!بعد که گرفتیم منظورش چیست ما هم هرچه توانستیم بارش کردیم بی ادب را...خلاصه داشت کار میکشید به

جاهای باریک و جوانک داشت مارا تهدید میکرد...ترس ما را برداشت.گفتیم نکند شرو شور یاشد یه بلایی

سرمان بیاورد یهو...مثلا" در باغ یونی خفتمان کند گلویمان را بگیرد خفه مان کند بعد جسدمان را بندازد توی آن سطل آشغالی که بالایش نوشته سیگار کشیدن ممنوع.گفتیم یکم لحنمان را محترم تر کنیم ببینیم

مرگش چیست.گفتیم آقاشما همیشه برای کسی که اصلا" نمیشناسی و یک برخورد هم نداشته ای پیغام

میگذاری هر چی از دهنت در می آید میگویی...؟؟جواب داد مگر من مریضم که الکی به یکی گیر بدهم؟!.در

دلمان گفتیم نه فقط نا خوشی از سر و رویت می بارد...!!!که گفتیم پس لطفا" بگویید چرا این جوری میکنید...

جوانک:خانوم به خدا من اصلا" شما رو نمیشناسم...حتی تو دانشگاه هم ندیدمتون.یکی از دوستام که خیلی

وقته پی شماست و شما ردش کردید چند وقت پیش به من گفت که تو فیس بوک واسه شما مسج بذارم .

اینارو بگم و تهدیدتون کنم که بترسید و  اینا....بخدا من اصلا" این جوری نیستم.آخه خیلی قسمم داد.دیگه موندم تو مرام گذاشتن و اینا واسه حرفایی که گفتم تو رو خدا من و ببخشید...   

من:...

ماندیم اندر کف این که عجب آدم دهن لقی بود...ما که اصرار آن طوری نکردیم..!! زرتی دوستش را

فروخت...!! کاش میدانستیم دوستش کیست میرفتیم میگفتیم کار را به یک کاردان بسپار دوست گرامی.البته

شما که غریبه نیستید هیچ یادمان نمی آید کسی تا حالا پی ما بوده باشه است..!!..یک نفس راحت کشیدیم که دیگر با ذهن راحت از باغ دانشگاه رد میشویم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

عادت کهنه دوست است,هر بار که بیرون هستیم حتما" باید یک سر برود مغازه ی آقای بی اف یک عرض ادبی بکند...ما هم که مثل کره خر دست آموز دنبالش راه میفتیم میرویم...البته خوب می دانیم در آن کله ی

تهی اش چه میگذرد...!.بی هوا میرود بلکه آقای بی اف را با دختری چیزی خفت کند...بعله.دیروز هم طبق روال

همیشه سر خرمان را کج کردیم سمت پاساژی که آقای بی اف آنجا دکان دارد...وارد که شدیم دیدیم مشغول فک زدن با تلفن است.اشاره کرد که الان تمام میشود...ما هم یک صندلی آنجا دیدیم خودمان را انداختیم

رو آن.دیدیم غنیمت است این دوتا که میخواهند حالا حالا ها فک بزنند.ما حد اقل یه کم بنشینیم...داشتیم هر و

هر با کهنه دوست میخندیدیم و به این می اندیشیدیم که چرا روز به روز موهای آقای بی اف مشکی تر میشود و ریش هایش زرد تر....که یکهو دیدیم کهنه دوست دست پایش را جمع کرد.دیدیم یک خانم نسبتا" قد بلند

با چهره ای عبوس و موهای مش که البته زیاد دیده نمیشد وارد شده است.گقتیم خوب که چه لابد مشتری

است دیگر...کهنه دوست سریع موهایش را گذاشت تو و با ادبی که تا آن روز در او ندیده بودیم گفت سلام.

ما هم هاج و واج مانده بودیم.که خوب که چی !داشتیم فکر میکردیم معلم کدام سالمان بوده

است که یکی دوتا چشم غره برویم و خودمان را بزنیم به ندیدن.که یکهو دیدیم آقای بی اف با رنگ و روی پریده با آن بخت برگشته پشت خط خدا حافظی میکند.بعد هم یهو آمد جلو گفت:سلام مامان..! تازه فهمیدیم

طرف که بوده است...ما که تا آن لحظه خودمان را روی صندلی پهن کرده بودیم و طرف را به یه جایمان هم

نگرفته بودیم با اشاره ی چشم و ابروی بی اف و کهنه دوست بلند شدیم و سلام کردیم.تا حالا در عمرمان از چیزی انقدر خجالت زده نشده بودیم به جان حالا شانس آوردیم مادر آقای بی اف میدانست

که یک کهنه دوستی وجود دارد.یعنی گل پسرشان با رفیق گرمابه ما دوست است.اگر غیر از این بود با ان چهره ای که ما از او دیدیم اصلا" بعید نبود ما دو نفر را بهم گره بزند و از آن بالا پرت کند پایین...خلاصه

نفهمیدیم چه گفتیم و چه جوری جیم شدیم...کهنه دوست هی میزد در سر و کله اش که خاک بر سرم ارایشم غلیظ بود الان میرود به بی اف میگوید این دیگر چیست...بعد هم گفت بیا این پایین وایسیم هر

وقت رفت برویم بالا ببینیم چیزی نگفته است که.ما هم که هی در دلمان فحش و ناسزا بار بی اف و ننه اش

میکردیم...پشتمان به راه پله ی پاساژ بود و میگفتیم که خسته شده ایم شاید نخواهد تا شب گورش را

گم کند همین که کلمات از دهنمان خارج شد  دیدیم مادر آقای بی اف پشتامان است و دارد به ما نگاه میکند...ما آن لحظه یک گیاه گوشت خوار میخواستیم که فقط ما را ببلعد...والا به جان شما ما آنقدر هم

بی ادب نیستیم.آخر حرصمان خیلی در امده بود.دلمان میخواست همه ی عالم را فحش دهیم.یهو دیدیم کهنه

دوست دستمان را گرفته و با سرعت میکشاند طبقه پایین پاساژ...داشتیم مثلا" لباس ها را نگاه میکردیم که

وقت تلف شود مادر آقای بی اف برود...که گفتیم:رفت بابا بیا برویم بالا مگر پاساژ مال آنهاست اصلا" به او چه ربطی دارد که دیدیم مادر آقای  بی اف رفت در همان مغازه ای که ما دم ویترینش ایستاده

بودیم....میشد حدس زد که باز حرفهای من گردن شکسته را شنیده است...نگاه بدی هم نثارمان کرد.! داشتیم میرفتیم پی کارمان که یک جوانک بی سر و پا گیر داد به کهنه دوست...باز هم نمیدانیم این

ننه ی آقای بی اف از کجا پیدایش شد و دیدی این صحنه را...داشتیم فکر میکردیم که عجب مادر عجیبی

دارد...در عین واحد در همه جا حضور داشت...!!!به همه چیزخودمان به تنهایی گند زدیم...همین که از

دست کهنه دوست الان زنده هستیم جای شکرش باقی است....لازم به ذکر است که

نمیداند اصلا" یه همچین وبلاگی وجود دارد...فکر میکنیم اگر میدانست ما خیلی وقت پیش ها 

جانمان را به جان آفرین دو دستی تقدیم نموده بودیم...

+از آن جا که در تنبلی شهره خاص و عام هستیم.یعنی منظورمان این است که امکان ندارد تا آخر امسال

پست جدیدی بگذاریم.پس این آخرین پست سال 89 است.پس عیدتان مبارک...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

رویمان سیاه...شرمنده ایم به خدا...میدانیم بسی دیر آپ مینماییم همیشه.به جان شما اینترنت

نداشتیم...یکی از آرزوهایی که در سر میپرورانیم این است که یک روز این یارو کافی نتی را بیندازیم در چرخ گوش و

با گوشت نپزش کتلت درست کنیم... .مردک امروز شارژ میکنیم,فردا میبینیم قطع است.بعد با نیش باز میگوید

مصرفتان بالاست...مصرف عمه ات بالاست...والا.ما هم رفتیم اشتراکمان را بهم زدیم.تا یک جایش را بزند در آب

سرد.خوب کردیم...از این که فراموشمان نکردید  سپاسگذاریم.قول میدهیم به زودی زود آپ کنیم.

پ.ن:مشروط شدیم رفت...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

انگار کشتی هایمان غرق شده است و ما در شرف مردن هستیم...امتحان هایمان را بد خراب کردیم...بدها...!2 عدد 3 واحدی نا قابل افتادیم...یک عدد 3 واحدی دیگر را حذف

نمودیم...جانتان سلامت باشد یک 1 واحدی هم استاد از ریختمان خوشش نمی آمد در طول ترم حذفمان کرد رفت پی کارش...وحالا ما مانده ایم و حوضمان فقط شفته هستیم نه علی.اولین امتحانمان آزمایشگاه زیست بود.اولی بود دیگر جو زده بودیم خودمان را پاره کردیم. رفتیم سر جلسه دیدیم استاد

محترم شصت پایش را گذاشته است زیر میکروسکوپ عکس گرفته است و از ما میخواهد بگوییم شکل مذکور

چیست...ما هم دور از شما خری بودیم گیر کرده در گل.امتحان بعدی مان آزمایشگاه شیمی بود.سر جلسه

استادمان در حال که خیر سرش چایی اش را هورت میکشید با لبخند مضحکی بر لب فرمود که بسیار سخت داده است.ومارا وادار نمود که تا آخر امتحان به مادر و خواهرش فکر کنیم...امتحان سوم هم همان

بود که افتادیم...با همان استاده بود که شرحش را گفته بودیم ها...همان که نباید سر کلاسش آرایش کرد و

روده درازی کرد و اینها...بعله همان خود ناکسش.بقیه را هم که با اینکه خیلی تلاش نموده بودیم خراب

کردیم...نمیدانم ما خنگ هستیم...اینها از ما بدشان میآید...از ما خوششان می آید میخواهند باز سر کلاسشان مارا ببینند...مریض هستند...والا نمیدانیم چه سری نهفته است در این نمره دادن ها.سر ترم اول مارا از تحصیل و استادو کتاب و اینها زده کردند.ببینم حالا خوشی می کنند در زندگیشان...خواستیم

اعتراض بدهیم ها ولی دوستانمان گفتند به یک جایشان هم نمیگیرند.حالا از کجامان در بیاوریم پول این واحدهای پاس نشده را دوباره بدهیم؟؟کافرند بخدا...معدلمان که فعلا" روی 10.31 استوپ کرده

است...یک درس 3 واحدیمان هم هنوز گزارش نشده است...خدا  اول به جیبمان بعد هم به من گردن شکسته

رحم کند ما مشروط نشویم فقط.اول راهیم به خدا...جان عزیزتان دعا کنید به حالمان.خیر از جوونیتون ببینید عاقبت به خیر شوید..      


+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

میگویند فلانی چیز دارد ها !!!! منظورمان دل و جیگر است...!!بعله...راست میگویند به خدا.خدایی چیزیست این

دلو جیگر داشتن....دیروز با کهنه دوست رفتیم مطب دایی دردانه اش.اوصولا" دایی کهنه دوست ارادت خاصی

به بنده دارند.تا از در وارد میشویم ما را مورد تعریف و تمجید قرار میدهند...نه بابا.سنش بالاست بنده

خدا.عروس و داماد دارد.فکر کردید مثلا" 27 28 ساله این هاست؟؟؟! نخیر جانم ما از این شانس ها

نداریم...همان به چشم سن و سال های دایی کهنه دوست زیبا می آییم فقطAlbert Einstein.بعله...رفته بودیم

احوالشان را جویا شویم به قول خودمان یک سری بزنیم Helloکه در همین حین بیمارشان هم وارد شد.یک

دختر هم  سن و سالهای خودمان که دستش را گچ گرفته بود.با قیافه ای نسبتا" خوب.آمده بو تا دایی جان گچ

دستش را باز کند.گچ دستش را که باز کرد.دیدیم بعله...مورد مذکور خودکشی فرموده بودند.آن گچ هم

برای این بوده که بخیه ها جوش بخورد.چه بگوییم والا...ما که پشت کهنه دوست پنهان شده بودیم.کهنه 

دوست هم مدام در حال چانه زدن با مورد مذکور بود تا یارو نترسد و دایی بخیه هایش را بکشد.در حین این فک

زدن ها فهمیدیم مورد مذکور 14 روز پیش خود کشی فرموده اند و غلط نکنیم این جور فهمیدیم که قضیه سر

جنس ضخیم بوده است...!!! یعنی همان جنس مخالف !!! و  عشق و این حرفها خلاصه از سر

کنجکاوی گفتیم برویم ببینیم چه خبر است.نگاهمان که افتاد به دست آش و لاش شده ی وا مانده اش حالمان دگرگون شد...چشمتان روز بد نبیند.کله ی کهنه دوست و کله  ی مورد مذکور و کله دایی همین جوری

دور سرمان میچرخید. Tornadoمطب کوفتی هم یک پنجره نداشت تا یکم اکسیژن بیاید تو تا ما پس

نیفتیم.دیدمان همین جوری تاریکتر میشد..گوش هایمان هم دیگر نمیشنید خلاصه .no signal شدیم دیگر.به

خودمان آمدیم دیدیم  کهنه دوست مارا برده بیرون و دارد شکلات میکند در حلقمان.تازه فهمیدیم

که بعله...ما از آن دسته افراد هستیم که چیز این چیزها را ندارند.تا حالا در این جور شرایط نبودیم که

بفهمیم چه مدلی هستیم. به جز یکبار که رفته بودیم آزمایش خون بدهیم که تا چشممان افتاد به خونمان پهن

شدیم وسط آزمایشگاه.البته اون موقعه فکر کرده بودیم که عارضه از کم خونی و این ها یه وجود آمده

ولی نه مثل اینکه قضیه از جای دیگر آب میل میفرماید..حالا خاک بر سرمان کنند با این حالمان چرا رفتیم ژنتیک

خواندیم؟؟؟؟ترم بعد تشریح جک و جونور داریم و ما از الان اعلام میفرماییم که به یک نشع کش نیازمندیم...حالا

من به جهنم.ولی آخر من نمیدانم واقعا" در این دنیا کسی هست که ارزش آن را داشته باشد که به خاطرش

از زندگی دست کشید؟آخه در به در واسه چی خود کشی میکنی ها؟؟؟به قول داداشمان محسن چاووشی جان خودکشی کار آدم های ضعیف است...بعله

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

امروز ظهر خیر سر اجدادمان داشتیم از یونیور سیتی بر میگشتیم منزل.از آنجا که منزل کهنه دوست در حلق

  دانشگاه است و تنها یک خیابان فاصله دارد گفتیم برویم یک سر زیارت.شماره ی وا مانده اش را

گرفتیم.داشتیم آهنگ  پیشوازش که سکوت محسن یگانه است را گوش میکردیم و سوت میزدیم و میخواندیم    که جواب دادند.

من:سلام خونه ای؟

کهنه دوست:نه چهارراهم

من؟ااا...؟!!! باشه داشتم از دانشگاه برمیگشتم گفتم بیام ببینمت.

کهنه دوست:ااا...!!! خوب پاشو بیا این جا..

لحنش چنان ملتمسانه بود که گفتیم ای داد چه شرمنده شده است که ما خواستیم بیاییم و نبوده است..!!!

گفتیم طول میکشدها!!!.گفت نه عیبی ندارد دم کفش ملی می ایستیم تا بیایی.شستمان یک خبرهایی داد 

ها...شک کردیم یعنی...ولی خوب عقلمان آنقدرها هم نمیرسد دیگر.سوار تاکسی شدیم .پیاده که

شدیم کهنه دوست را دیدیم که با نیش تا بنا گوش باز شده به سمتمان می آید.یک مانتوی بلند مشکی

پوشیده بود.مقنعه هم سر کرده بود و تا خرخره کشیده بودش جلو.در حالی که کیف یک دوربین کت و کلفت را

از گردنش آویزان کرده بود و به طرز مضحکی یه ما لبخند میزد... Yah .یک نگاه همراه با سوءظن به شکل و

شمایلش فرمودیمGnome.که گفت:دارم میرم مسگرها واسه پروژم عکس بگیرم... .گفتیم ای دل

غافـــل..گفتیم یه جای کار میلنگد ها...لازم به ذکر است که بگوییم مسگرها یکی از محله های قدیمی شهر

محل زندگی ماست.با محیطی بسیار ضایع...یعنی بد...چه میگویید شما؟...داغون...بعله..همان.گفتیم جا به

سر بی سر شده ات  قحط بود؟که گفت باید جایی باشد که بافتش فرسوده باشد...چه میدانم از این یاوه ها

بافت به هم.رفتیم دیگر.چه کنیم.از سر خیابان خراب شده اش تو نرفته بودیم که احساس کردیم چشم و

چالمان با نگاه دیگران در حال بیرون آمدن از کاسه است..کهنه دوست گرامی هم دوربینش را درآورد تا عکس

بگیرد و ما به یک ورش هم نبودیم... .مطمئنیم که اگر میرفتیم داخل رخت کن استخر زنانه آنقدر

بهمان نمیگفتند:عکس نگیر...هی با توام نگیر...عکس واسه چی میگیری؟...هوی نگیر...بعله.بدترش را هم

گفتندها.حالا بماند دیگر.کهنه دوست در به در از ساختمان ها میگرفت ها !.ملت نمیدانیم چرا جلوی صورتشان را

میگرفتند.در کادر دوربین نبودند آخر اصلا"!!!.شاید فکر میکردند از برنامه شوکی چیزی امده ایم...چه

میدانیم.یکیشان هم تا میدید دوربین به سمت اوست بلافاصله انگشتش را میکرد در دماغش.فکر کنیم

میخواست با اینکار اعتراضش را نشان دهد که مثلا" عکس مارا خراب کند...یا شاید هم فیگور و استایلش موقع

عکس گرفتن همین طوری بوده است...نمیدانیم والا..! ما یکی شخصا" به غلط کردن و چیز خوردن افتاده بودیم

و کهنه دوست گرامی داشت از یک گرمابه که اسمش لوکس بود عکس میگرفت...داشتیم فحش ها و خاک بر

سرت ها را در دلمان نثار خویشتن میکردیم که دیدیم یک پیرمرد چروکیده مال دوره دوم زمین شناسی میزند یه

شانمان.Albert Einsteinبرگشتیم گفتیم بعله؟؟؟گفت:بیا.

گفتیم:ببخشید؟؟!!!!چیکار کنیم؟؟؟؟

گفت:بیا.

گفتیم:به جان خودتان ما از اون هاش نیستیم...اشتباه گرفته اید.میخواهید ببرید اون که دوربین دستش است را

ببرید.

  گفت بیایید از آنجا هم عکس بردارید.کهنه دوست عین الاغ هویج دیده تازید...گفت:کجا؟؟؟  

پیریه یک حیاط بزرگ را نشانمان داد.گفتیم خوب عزیز جان کجا هست حالا آنجا؟.که گفت:پالون میسازند

آنجا...بعد اضافه نمودند که پالون را روی الاغ می اندازند.بعله.گفتیم پالون میدانیم چیست ولی خوب به

کارمان نمی آید انجا به جانت..!.گفت نخیر باید عکس بگیرید از آنجا.نمیدانیم چه اصراری بود والا...خلاصه گرفتیم

تا دلش نشکند...از پالون سازیه که می آمدیم بیرون نگاه به ساعتمان که کردیم 3 ظهر بود...از گرسنگی رو به

اتمام بودیم. به کهنه دوست گفتیم حداقل به پاس زحماتمان برگرد یه دونه از اون پالون ها برایمان بخر بندازیم

رویمان که به راستی سزاوارش هستیم....          


+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

من آمده ام وای وای من آمده ام...من آمده ام....اهم.دوستان گرامی شرمنده ایم به جانتان که گم گور

شده بودیم.این کافی نتی بی مروت باز قطعمان کرد.بی مروت رحم هم ندارد.شما که غریبه نیستید پول نداشتیم

شارژ کنیم یه دانشگاه آزاد فرستادنمان ها  کم مانده است نون شبمان را هم ندهند.تا میگوییم پ میگویند ترمی

یک ملیون میریزیم در حلق دانشگاه.حالا خوب است یک ترم داده اند فقط !.پول را میگوییم...بعله .فکر کنیم تا فارغ 

التحصیل شویم باید مثل ژان وارژان مادر مرده برویم لواش بدزدیم از نانوایی تا نمیریم از گشنگی.به هر حال ما پا بر

جاییم همچنان.به زودی آپ مینماییم.طردمان نکنیدها....     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

بگوییم برایتان از حول و پیرامون یونیور سیتی.هفته ی اول که عین چک برگشتی صاحب مرده هی برگشت داده

شدیم به منزل.یا کلاس تشکیل نشد یا استاد آمد و زرتی رفت.چهارشنبه رفیم سر کلاس آزمایشگاه

زیست.از آن روپش سفیدها هم پوشیدیم.وای که چقدر دکتری برازنده مان است...ما نمی گوییم ها؟؟؟اصولا"

همه میگویند.البته والده میگوید از این روپوش ها کله پز محله هم می پوشد...منظورش این است زیاد یه

خودمان نگیریم...خلاصه استاد تشریف فرما شد.یک جوان 28 ساله این ها بود.دقت که کردیم دیدیم فکش هم

به قدری جلو است...به هر حال... لهجه ی کردی هم داشت.البته ما این جور فکر میکنیم که کرد بود.حالا لهجه

اش بخورد در ملاج من...به وضوح پرش افکار داشت...به طوری که از پوست سیب زمینی رسید به مشکلات

جوامع بشری.از خیار رسید به کودکی که در هلند دچار سانحه شده است...!!!! یک قفسه بزرگ فلزی هم

پشت سرش بود هی عقب عقب می رفت و میخورد به آن...هی میگفتیم فهمید دیگر.دیگر عقب تر نمیرود.اما

باز هم هی میرفت و دلنگ میخورد به آن. قفسه هم با بند و بساطش هی مثل اندانم رقاصه های عربی

میلرزید.به فاصله ی یک ربع رفتیم سر کلاس بعدی...استاد که وارد شد ما یکی که قالب تهی کردیم..خدا

ببخشد مارا  آخر خیلی زشت بود...با کیف و مانتو و مقتعه و خلاصه تمانی تجهیزات همراهش

سر جمع 30 کیلو میشد.قدش هم قد جابرمان بود.وارد که شد سلام نکرده شروع کرد به نطق...

"من قوانین خودم رو دارم.با حراست و اینا هم کاری ندارم...تو کلاس من آقایون آستین کوتاه نمیپوشند .خانوم ها

هم آرایش نمیکنند...هر جلسه کوییز میگیرم...همه چیز هم در کلاس من یک بار تکرار میشه.مفهومه؟"بعد بدون

اینکه منتظر جواب ما بماند گفت:انشالله که مفهومه...

بعد هم اسم کتابی را نوشت و شروع کرد به درس دادن..     

ما همچنان در بهت عرایض بودیم که یهو برگشت و به یکی از پسرهای مادر مرده گفت:"هی تو...دیگه نبینم اون

زیر پیراهنی رو سر کلاس من بپوشی..."تا آخر کلاس ما رو ویبره بودیم گفتیم الان هم یه چیزی به ما میگوید

مثلا" میگوید چرا موهایت را رنگ هویج کرده ای...و آن وقت ما از خجالت آب شویم...بعد از تمام شدن کلاس

کوفتی از بس عین میرزا بنویس ها نوشته بودیم دستمان جوهری شده بود...در حالی که فحش های خانوادگی

بار استاد گرامی میکردیم راهی دستشویی شدیم تا دستمان را بشوریم بعد گورمان را گم کنیم خانه...

داشتیم مایع کوفتی میزدیم به دستمان که دیدیم همان پسر زیر پیراهنیه آمد در دست شویی...ما گفیم بسم

الله...لابد میخواهد عقده استاد را سر ما خالی کند و بلا سرمان بیاورد...که گفت:"خانوم ببخشید ما بخوایم

بیشتر با شما آشنا بشیم چی کار باید بکنیم؟؟"داشتیم فکر میکردیم که لهجه این یکی مال کدام کوفت

آباد است که یادمان آمد ملعون آمده در سرویس بهداشتی خواهران...کلاسورمان را بالا گرفتیم که بزنیم تو سرش و گفتیم حرام زاده  در سرویس بهداشتی خانم ها چه غلطی میکنی؟؟؟که گفت سرویس

بهداشتی برادران است به خدا...ما هم گفتیم آره جون خودت مارا فیلم میکنی؟...آن که فکر کردی منم خودتی...ودر حالی که فحش نثارش میکردیم و میگفتیم بگذار از راه برسی بعد دست یه کار شو زیر

پیراهنی را با لگد بیرون انداختیم...داشتیم مقنعه مان را درست میکردیم که دیدیم مذکری دیگر که انگار به

شدت تنگش گرفته بود وارد شد...ما را که دید با همان عجله برگشت دم در را خواند و با نیش باز  

بازگشت..."خانوم سوادت نم کشیده...اشتباه اومدی..."و ما دیدیم ای دل قافل...زیر پیراهنی راست میگفت...اشتباه امده بودیم...چقدر هم ضایع شدیمخوب شد حالا در توالت کسی نبود که یهو در حال بالا کشیدن زیپ بیاید بیرون و مارا ببیند...عجب شانسی آوردیم ها...در سالن هم زیر پیراهنی را

دیدیم باز...به روی خودمان نیاوردیم...جوری وا نمود کردیم که که گویی او اشتباه میکرده است...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

ما را دیگر از مردن هراسی نیست...نخیر عابد و زاهد نشده ایم فقط فیلم دموکراسی تو روز روشن را دیدیم.تا

قبل از این میپنداشتیم مردن چیز خفنی است.عزراییل را هم یک فرستاده ی ترسناک با شکل و شمایل وهم

انگیز تصور میکردیم که وقتی بالای سر بخت برگشته ی دست به گریبان مرگ ظاهر میشود یارو در جا قبض روح

میشود...اصلا" میترسیدیم از اسمش حتی.ولی نه مثل اینکه از این خبرها نیست.وقتی در یک فیلم می آیند به

محمد رضا گلزار نقش عزراییل را میدهند لابد از این خبرها نیست دیگر...عزراییل با قد و بالای زیبا چشم رنگی با

صورت برنزه...!...ای بابا نمیدانم چرا دیگر نمیترسیم از مرگ...والا به جان شما...شما هم نترسید.می آیند با یک

ماشین شاسی بلند مشکی میبرندمان...فقط نمیدانم چرا شبیه کشیش ها بودند فرشتگان مرگ در این

فیلم؟!...نکند ان کشیش مادر مرده این فیلم را دیده بهش برخورده گفته حالا که این طور شد قران آتش میزنم

من هم؟به هر حال...البته کهنه دوست معتقد است به ماتریکس بیشتر شباهت دارند...راست هم میگویند...هر

لحظه انتظار داشتیم عزراییل محترم از این ور ساختمان بپرد آن ور ساختمان...ولی مثل اینکه این حرکات جز

برنامه نیست...یا بازیگران ایرانی نتوانستند حق مطلب را به جا آورند...چه میدانم...تازه! با بیسیم هم اطلاعات

میگیرند...نه اطلاعاتی که نیستند...هندز فیری هم داشتند...


یادمان هست همیشه با خود می اندیشیدیم وقتی در این دنیا علم انقدر پبشرفت کرده یعنی ما را در آن دنیا

هنوز با هیزم میسوزانند؟...خوب شد این فیلم را دیدیم ها...داشتیم یک عمر کفر میگفتیم خبر نداشتیم....ان جا

همه ی اطلاعاتمان را در لپ تاپ هایی ذخیره کرده اند...به جان شما دروغ نمیگویم خوب خودتان بروید

ببینید...تازه مارکش هم msi است...بعد اجازه میدهند وکیل هم بگیریم برشته شویم اگر دروغ بگوییم...در اتاق

وکیل از این LED میگویند چه میگویند از آنها هم دارند.خیلی هم گنده است...تمامی خطاهایمان را در سایز

بزرگ نشان میدهد...این ها را میگوییم که خدای نکرده در این دنیا یه وقت حرکت های بی ناموسی نزنید که انجا هی عرق

شرم بریزید...فقط داریم حسرت می خوریم دیگر...کاش زودتر این فیلم را میدیدیم ان وقت به جای این ژنتیک

کوفتی میرفتیم حقوق میخواندیم که آن دنیا هم کار دارد...عقلمان نرسید دیگر...برید ببینید ولی...حیف است به

خدا...باشد تا رستگار شوید...


بفرمایید مدارکش هم موجود است...اگر یه همچین چیزی را دیدید دیگر اشهدتان را بخوانید که دارید دیار فانی را به مقصد دیار باقی طی مینمایید.خود خودش است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

به ما میگویند اسوه ی صبر و استقامت.با اینکه نامرد هستیم یعنی زن هستیم ولی اصولا"  مرد روزهای سخت ایم

..یعنی اینکه بدانید سرانجام پا و 

دست

و تمامی انداممان را کردیم در یک کفش که ما صنایع برو نیستیم.امروز هم رفتیم همان ژنتیک ثبت نام کردیم و قال

قضیه را کندیم...البته بماند که کلک خودمان هم داشت کنده میشد...   

دیروز صبح شاد و خندان سر خرمان را کج کردیم سمت یونی.در بدو ورودمان صفی دیدیم عریض و طویل.و تعداد

بیشماری انسان که در سر کله هم میکوبیدند و از آن بالا میرفتند...برگشتیم بیرون سر در را نگاه کنیم گفتیم   

شاید  هیئتی چیزی است که دارند غذا میدهند و ما اشتباه آمده ایم...دیدیم نه همان نوشته است "دانشگاه

آزاد اسلامی"...رفتیم از آن فرم ها گرفتیم و ایستادیم در صف.تعدادی خانم هم نشسته بودند که کار فلک زده

هایی امثال مرا راه بیندازند.مرحله ی اول را طی نمودیم.مرحله ی دوم را هم طی نمودیم.رسیدیم به مرحله ی 3

که همچین بی شباهت هم به خوان سوم رستم مادر مرده هم نبود. که در آن جا GAME OVER شدیم.خانمیکه

جای خواهری بسیار بد ترکیب بود به مدارک بنده نظارت فرمود... 

خانم:دیپلمت ناقصه برو مدرسه اصلشو بگیر.تا آمدیم به خود بیاییم دیدیم یه نفر هولمان داد داشتیم با مغز به دیوار

میخوردیم که در آخرین لحظات فهمیدیم بدون آن امروز دستمان به هیچ کدام از اعضای خر بند نیست...

رفتیم مدرسه ی اسبق دیدیم مدیر شریفمان نیست.ناظم هم گفت که فردا تشریف فرما میشوند.ما هم امروز

رفتیم دیپلممان را گرفتیم.دوان دوان رفتیم دارالمجانین.تا تایدیه بگیریم...عکس بندازیم...امور مالی برویم...انتخاب

واحد کنند برایمان...نزدیک 2 ظهر بود که عزرائیل را دیدیم که دستش را سمتمان دراز کرده تا با ما دست 

بدهد ..جانمان بود که از حلقوممان بیرون میزد.نمیدانم این کارکنان محترم و مسئولین خسته

میشوند...سرشان شلوغ است...ذاتشان است...از ریخت ما خوششان نمی آید...چه میدانم خلاصه انقدر

جواب های سر بالا بهمان دادند وپشت چشم نازک کردند که کم مانده بود بزنیم به چشم چالشان...

خانمی هم ایستاده بودکنارمان که گله مند بود از این اوضاع...

 خانم:این چه وضعشه؟خسته شدیم...خوبه کلی پول میگیرن حالا....

من بعله...بعله....

خانم:الان دختر من قرار پزشک آینده ی این مملکت شه چرا باید انقدر تو روز ثبت نام اذیت شه؟    

من متعجب:دخترتون چه رشته ای قبول شدن؟

خانم:ژنتیک قبول شده...

و ما در دلمان گفتیم کاش همه مثل تو به رشته ی کوفتی ما این جوری نگاه میکردند...آن وقت دیگر غممان چه

بود...؟ انقدر این ور و آن ور رفتیم که پاهایمان کوتاه بلند شده است.الان هم آن قدر خسته ایم که اگر بگویند

برادپیت را انتخاب میکنی یا بالشتت را ما میگوییم همان بالشتمان را بدهید بریم کپه مان را بگذاریم  

خلاصه اینکه آخرش هم رفتیم ژنتیک.انشاالله فارغ التحصیل که شدیم قصدمان این است که گوسفندی شبیه

سازی کنیم که 12 تا چشم داشته باشد.تا صبح های جمعه که میرویم کله پزی آن کله پز کچل هی نگوید

چشمش تمام شده زود تر بیا.ما هم به هر حال هدفمان خدمت به جوامع بشری است دیگر...چه کنیم...!!


"تشکر نوشت:از تمامی دوستان عزیزی که با لطف و توجهشان در پست قبل من را در انتخاب رشته راهنمایی

فرمودند ار ته دل سپاسگذارم حالا ببخشید اگر یاغی گری کردیم و باز کار خودمان را کردیم به هر حال

مرسی.انشاالله عروسی بچه تان."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

"من امیدوارم که شما آقایان و سایرین کمک کنید تا این دانشگاه که به پیشنهاد آقای هاشمی تاسیس گردیده و

پیشنهاد خوبی است فعالیتش زیاد گردیده و توسعه یابد..."

آن دفترچه ی منحوس آبی رنگ را گذاشته ایم جلویمان و با حسرت به رشته های نگاه مینماییم که آرزوی قبولیش

را در طفولیت در سر می پروراندیم.که روی جلدش برای بار هزارم چشممان به آن جملات خورد.

دیروز نتایجمان را اعلام کردند.مهندسی ژنتیک در آمدیم و مهندسی صنایع.

هنوز دقایقی از با خبر شدنمان نگذشته بود که...

والده:میری صنایع دیگه

من:نه دوست ندارم.      

ساعاتی بعد

والده:ژنتیک که بازار کار نداره...

ساعاتی بعد تر:یا صنایع یا بمون سال بعد

انقدر راحت به این مساله نگاه میکنند که گویی ما بوته ی تربچه ی باغچه شان هستیم.انگار نمیدانند که کنکور

عذابی  است تدریجی که میگویند سال بعد.شاید هم حق داشته باشند.میگویند فردا دستت از پایت درازتر

میشود..!آن وقت یا باید

دستمان را کوتاه کنیم یا لابد پایمان را کش دهیم که بلند تر شود...

همیشه در کودکی دکتر که میدیدیم ذوق میکردیم.دلمان میخواست از آن روپوش سفید ها بپوشیم و از آن

گوشی ها بندازیم گردنمان...  

دبیرستانی که شدیم با کله رفتیم تجربی   Happy Dance   وقتی خواستیم خیر سر اجدادمان کنکور دهیم گفتیم

حالا برای اطمینان ریاضی هم شرکت کنیم از هیکلمان که چیزی کم نمیشود...!عجب غلطی کردیم ها.کاش

دستمان چلاق میشد.فکر امروز را نمیکردیم که این جوری هولمان دهند در صنایع.انقدر خودمان را این ور و آن ور

کوبیدیم که به وجود آمدن تابی در مغزمان را به وضوح حس میکنیم.نشسته ایم پای کتابهای زیستمان و زوزه

کشیدیم و ازشان خدا حافظی کردیم .چقدر بد است که به خاطر شرایط نمیتوان به دنبال علایق رفت...ای

تف به رویت روزگار .هی به این والده میگوییم که ما در دبیرستان ریاضی و فیزیک را تبصره کردیم ها!

ما پیش نیاز خوردیم ها.فیزیک را منفی زدیم ها.تازه یک بار هم ماشین معلم ریاضی سال دوم

دبیرستانمان را پنچر کردیم ها.این همه دلیل که نا موفق شدن ما را تضمین میکند.ولی اما مگر

میشنود این گوش شنوا؟

این روزها احساس میکنیم که انگار دارند به زور شوهرمان میدهند.یا یک غذای مزخرف را به زور در

حلقوممان میریزند...چقدر تحمل کردن این 4 سال سخت خواهد بود   .اصلا" چقدر 4 سال به

نظرمان

طولانی می آید این روزها... البته این حس را یک بار 22 خرداد هم تجربه کرده ام...!

چه کنیم دیگر سرنوشتمان است...بریمان دعا فرمایید که موفق شویم...از این به بعد هم بهمان بگویید

مهندس شفته.سپاسگذاریم.           



+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

نمیدانم عقوبت کدام گناه الهی است که هر شب برای مجازات اینجانب دسته ای از این پشه های زبان نفهم به

اتاق بنده اعزام میشوند. به جان شما دیگر هیچ عمل قبیحی نیست که اینها با نکرده باشند!.هر کاری را

که بگویی کرده اند.شده ایم آبکشی آماده برای دم کردن برنج.انقدر هم سگ جانند که قرص و اسپری به جای

اینکه آن ها را از پا درآورد دارد مرا لا جان میکند...هر شب با خودکار روی بدنمان جاهای نیش را علامت

میزنیم فردا شبش دست کم 100 تا به جراحت ها اضافه شده است.این هم شده است برای ما تفریح دیگر.چه

کنیم.     

چند وقت پیش فکر میکردیم از اینها دیگر مزاحم تر موجودی نیست.البته پیش تر طوطی هایمان را مزاحم

میپنداشتیم که هر صبح با صدای عر و عرشان ما را از خواب بیدار مینمودند.        توله سگ های وقیح یا در

حال جفت گیری بودند یا نشخوار کردن تخمه های  آفتاب گردانشان بی خوابمان میکرد...اما جدیدا" فهمیدیم

صد رحمت به آنها...!!!چه میگویند قدیمی ها؟ تن درست باشد کفن دزد سابق....

در منزل نشسته بودیم و زیر ابروهایمان را بر میداشتیم که دیدیم شماره ای نا شناس به گوشیمان زنگ میزند...

نمیدانم چرا شور و شعف ما در پاسخ گویی به شماره های نا شناس بسیار بیشتر است...    Superhero   

بگذریم...جواب دادیم دیدیم صدایی مذکر مارا مورد خطاب قرار میدهد...  

من:شما؟

صدای مذکر:بذار حالتو بپرسم بعد بگو شما...     

چنان از لحن بی شرم یارو بدمان آمد که خواستیم شخصیت مادرش را بهش یادآوری کنیم...

من:گفتم شما؟؟؟؟         

صدای مذکر:دیوونه شما...خر شما...

و ما که فهمیدیم یارو از آن لا ابالی های بی کار است بلافاصله دکمه ی end calll را فشار دادیم .اما مگر جوانک

ول کن بود؟...بگوییم چه شود آخر این این صاحب ایرانسل که خدارا خوش بیاید؟؟ با شونصد تا خط مختلف امان

ما را برید....

دو هفته بود که هی با ما تماس حاصل می فرمایید...نمیدانم از کجا میشناخت مارا !.هی هم مسج میزد و

خودش را معرفی میکرد...حالا ما هم هی می خواستیم که مادرو خواهرش را بهش معرفی کنیم ها...که می

دیدم دور از ادب است...خلاصه...گذشت و گذشت که یک روز کهنه دوست بهمان تلیفن زد...

کهنه دوست:شفته اون یارو که مزاحمت بود...

من:خوب؟

کهنه دوست:مثل اینکه از آشنا های دوست فلانی در اومده...

من:خوب؟؟

کهنه دوست: فلانی میگفت که گفته تو بهش آمار میدی...

من:تو؟؟    

کهنه دوست:نه تو 4chsmu1.gif

من:من؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:

خونمان از این حرف گذاف به قدری به جوش آمد که  آب در کتری را به عقب نشینی وا میداشت...

تصمیممان را گرفتیم.بار دیگر که زنگ زد به ادب و شخصیت و فرهنگ بگوییم زکی و چیزهایی بارش کنیم که از

این به بعد تمامی مامورین آمار از رئیس تا آبدارچی اش تا نمودارهای دایره ای-میله ای-خطی-ستونی- روی دیوار

اداره ی آمار و خلاصه هرچه که به آمارو آمار گیر مربوط است جلوی چشمش جولان دهند...      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  | 

عرضم به حضور عزیزتان اینکه امروز کهنه دوست ما را به یک مجلس افطار دعوت فرمود واز آن جایی که اینجانب

فردی منزوی هستیم ودر این جور محافل به غیر از لذت خوردن لذت دیگری نیست که ببریم با احترامات این دعوت را

رد نمودیم.والا ما که جان روزه گرفتن نداریم با این هیکل نحیف به هرکس بگوییم که روزه ایم با حلقه ی اشکی در

چشم برایمان ابراز دلسوزی می فرماید.گفتیم اصلا" چه کاری است بریم بشینیم سر سفره ی افطار و ادای یک

روزه دار زجر کشیده را در آوریم؟...خلاصه اینکه کهنه دوست دیروز خرخره ی ما را گرفت و به خیابان کشید تا

مایحتاج کلاس گذاشتن فردایش را فراهم نماید و این دوست که بیشتر دشمن برازنده اش است در بیخ گرما ما

را مثل کره خری دست آموز این ور و آن ور میکشاند.

کهنه دوست در حال جمع کردن آب لب و لوچه:وای این دامنه چقدر خوشگله به کفش کرمام میاد تو تالار

بپوشم؟

من:ای وبا به جانت بیفتد که جان مارا تا حلقوممان بالا کشیده  حضرت علی با آب افطار میکرد توی جز جگر

گرفته می خواهی دامن 60 هزار تومانی بخری برای یک شب افطار؟ای ریا کار...

کهنه دوست با چشم غره ای مرا از بالای منبر پایین آورد و با ملاج به زمین کوباند...

دقایقی بعد...

کهنه دوست:وای گرمه..تشنمه...مردم...

من:...[censor]...

کهنه دوست:بیا بریم یه چیزی بخریم بخوریم...

من:ماه رمضونه الاغ عزیز...

هنوز کلمات از حلقوم ما خارج نشده بود که عین کش شلوار چیزی از کنارمان در رفت وچپید در مغازه

ما هم به دنبالش رفتیم تو...

کهنه دوست:آقا دو تا ایستک بدید.تو چی میخوری؟لیمو خوبه؟ 

من:...

کهنه دوست:لطفا"بازش هم کنید...

مغازه دار  انگار 2 تا از 8 فراری  زندان foxriver را دیده است با چنان غضبی به ما مینگریست که هر لحظه

انتظارمان میرفت سرگذشت پسر نوح را برایمان بازگو کند.کهنه دوست پول را پرداخت کرد و ایستک را به دست

من عنایت فرمود.

من:چی کار کنم اینو؟؟؟!

کهنه دوست:بگیر زیر شالت بریم کوچه بغلی...و کش شلواری شد باز در رفته...

این حادثه در شلوغ ترین و اصلی ترین خیابان شهر اتفاق افتاد و مای ذلیل شده نمیدانم از کجا میخواستیم یک

کوچه ی خلوت پیدا کنیم. اولین کوچه  از آن کوچه هایی بود که ملت گریز میزنند برای فرار از ترافیک...انقدر در

این کوچه و ان کوچه لولیدیم تا بلاخره یک مکان مناسب یافتیم...

من:بی پدر گم شدیم که...

کهنه دوست:راه دارن همه به هم...بخور بابا    و عین یک گاو واقعی در حال یونجه خوردن شروع به خوردن

ایستک کرد.ما هم شروع کردیم به خوردن که چشمتان روز سیاه نبیند دو عدد جوان جعلق نمیدانم از کجا به

یک بار پشت سر ما ظاهر شدند یکی لات و دیگری لوت...بسیار وهم انگیز با شلوارهای شش جیب و کتونی

های زرد رنگ...

جوانک جعلق با لبخندی چندش آور:روزه خواری میکنین؟پس من چی؟   

من خطاب به کهنه دوست:ای مرگ به جانت بیفتد حیف اکسیژن که تو مصرف میکنی ببین تو چه گیری افتادیم از دست تو...

کهنه دوست:حالا تو این کوچه خلوت چی کار کنیم؟

احساس میکردم فاصله ما با جوانک ها هر لحظه کمتر میشود و در دلمان میگفتیم الان است که بیایند و به ما

دستی بزنند.از ترس قالب تهی کردیم و از خدای مننان طلب عفو نمودیم    

کهنه دوست:اینو بپاشم تو صورتش؟؟؟

من:نه ...نه...

اما دیر شده بود برای نه گفتن من عاجز...

یک لحظه چشم باز کردیم دیدیم در حال دویدن با تمام قوا هستیم...انقدر در این کوچه و آن کوچه دویدیم که

بلاخره یک راه در رو به خیابان اصلی یافتیم.انگار که خداوند عمری دوباره به ما بخشیده بود.و عهد کردیم با

خودمان که دیگراز این قبیل بی دینی ها نفرماییم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شفته  |